
تا چه اندازه می توان نظریه ارگانیزاسیونیسم را به عنوان یک نظریه “کلی” بر علوم انسانی تحمیل کردبدون آنکه دچار ساده سازی مفاهیم پیچیده انسانی واجتماعی شد؟
این سئوال چند پیش داوری مغرضانه وغیر اخلاقی نسبت به مکتب ارگانیزاسیونیسم دارد که لازم است قبل از پرداختن به پاسخ سئوال به آنها به پردازیم.اولاً ارگانیزاسیونیسم هیچوقت نخواسته ونخواهد خواست که خود را بر علوم انسانی یا هرعلم دیگری تحمیل کند.ارگانیزاسیونیسم علمی است برپایه سیستمولوژی که با تفکر سامانه ای به شناخت کلیه پدیده های هستی وانسانی دست می یابد.بنابراین این مکتب تنها یک نظریه ویا یک تفکر مکتبی نیست بلکه علمی است که دارای روش تحقیق ،انتظام وقانونمندی است.بنابراین ارگانیزاسیونیسم خودیک نوع روش تحقیق است ،که با تجزیه سامانه های عالم به زیر سامانه ها واجزای بسیارکوچکتر حتی در حد سلول واتم به چگونگی ودرک شاخص های تعادل در درون آنها پی برده تا به تعادل زایی آنها کمک کند و بدین وسیله بر طول عمر سامانه بیافزاید.این تفکر نه تنها درمورد سامانه های ماتریالیستی صادق است بلکه درخصوص کلیه سامانه ها ی انسانی اعم ازاجتماعی،اقتصادی،سیاسی،فرهنگی صدق می کند.دوماً حتی قبل از ارگانیزاسیونیسم روش استقراء نه تنها درفلسفه بلکه درکلیه علوم کاربرد داشته، وخود نوعی روش است که ازجزء به یک کل پیچیده برسیم.حال در ارگانیزاسیونیسم همین روش در درون سامانه ها به کار گرفته می شود.منتها در اینجا اجزاء مورد مطالعه دیگرگنگ و ناشناخته نیستند،بلکه زیر سامانه ها واجزاء خود سامانه های مورد بررسی هستند که تا کوچکترین ذره آن سامانه حتی درحد سلول واتم قابل تجزیه اند.در این دیدگاه پیچیدگی علوم انسانی نفی نمی شود.بلکه همیشه یادآور گستردگی و باز بودن این سامانه ها هستیم اما قصد داریم با تجزیه سامانه ای آنها به درک وشناخت بهتر آنها کمک کنیم نه اینکه ازبردن نام فرزندمان بهراسیم چون اسمش رارستم گذاشته ایم!