مقدمه کتاب ارگانیزاسیونیسم مولف دکتر فریدون کامران
ارگانیزاسیونیسم، در حقیقت نوعی تحلیل جامعهشناختی سامانهای (سیستمی) است که به سازمان به عنوان یک کل منسجم سازمانیافته با ساختاری متکی بر اصول و قانونمندیهای سامانهای اصالت داده و آن را قویترین عامل و موتور حرکت و توسعه جامعه میداند.
هیچ یک از عوامل تولید اعم از زمین، فناوری، آب، نیروی انسانی و سرمایه قادر به توسعه و حرکت جامعه نیستند مگر به کمک سامانیافتگی و برقراری ساختار قانونمند ارتباطات اجتماعی.
نیروی انسانی جامعه اگر ساختار سامانهای به خود نگیرد، حتی تربیت بهترین کارشناسان، یا ورود پیشرفتهترین فناوریها و برخورداری از بهترین و حاصلخیزترین زمین، آب، معدن، تأسیسات و امکانات تولیدی قادر به پیشرفت، تحول و توسعة جامعه نخواهند بود.
یک سازمان اجتماعی زمانی میتواند وجودی عینی، پایدار و کارآمد داشته باشد که شرایط سامانهای مورد تحلیل در این کتاب بر آن حاکم باشد.
اگرچه جامعه خود از نهادهای مختلفی تشکیل شده، و هر نهاد برای دستیابی به هدفهای خود به شکلدهی سازمانهای مختلفی میپردازد، قانون ارتباط وسیع و لایتناهی سامانههای باز با یکدیگر حکم میکند که جامعه را نیز سامانهای بدانیم یکپارچه و منسجم که از ارتباط قانونمند زیر سامانههای مختلفی شکل گرفته است.
جامعه، سامانهای است که از زیر سامانههای مختلفی چون خانواده، اقتصاد، سیاست، تربیت و فرهنگ ایدئولوژیکی تشکیل شده که همة آنها به هم وابسته و همبستهاند، و اگر تغییری در یکی از اجزا
حاصل آید، بر دیگر اجزای آن تأثیر میگذارد. پس هیچ جزیی را نمیتوان برتر و فراتر از سایر اجزا دید یا پنداشت. چنین تفکر و نگرشی مثل آن است که دستگاه گوارش را برتر از دستگاه گردش خون یا دستگاه عصبی در سازوارۀ بدن انسان بدانیم. در حالی که وجود آنها شدیداً وابسته به هم است و اگر یکی نباشد، دیگری نیز نخواهد بود، و اگر یکی تغییر کند، سایرین نیز باید تبعیت کنند وگرنه کل سامانه دچار اختلال و به هم ریختگی خواهد شد. درست به همین دلیل است که ما سازمان را همچون یک سامانة اجتماعی، اصیل میدانیم، بهگونهای که هیچ تغییری یا حرکتی در جامعه بدون استعانت از این سامانه میسر یا مؤثر نخواهد بود. اجزائ یک سامانه ممکن است در خارج از ارتباطات قانونمند خود، کارکرد حقیری هم داشته باشند. اما این کارکرد، ناچیز و قابل اغماض است. در حالی که کارکرد سامانه بسیار عظیم و بینهایت است. مثلاً چگونه میتوان کارکرد یک سامانه مکانیکی چون هواپیما یا یک کارخانه عظیم را با کارکرد یکی از پیچها یا حتی یکی از زیر سامانههایش، خارج از ارتباطات سیستمیشان قیاس کرد؟ و یا مثلاً کارکردی که یک انسان به عنوان یک سامانه اورگانیکی فکور، فعال و ناطق دارد، با کارکرد اجزایش مقایسه کرد. مثلاً میتوان تصور کرد که مغز انسان بدون برقراری ارتباطات سیستمی با سایر اجزا قادر به تفکر باشد، عشق یا کینه بورزد؟ چنین کارکردهای عظیمی نتیجة ارتباط قانونمند بین اجزا هستند. پس این سازمان است که به عنوان یک سامانه اجتماعی اهمیت دارد، و نه ارزشمندی اجزای آن خارج از ارتباطات ساختاریشان.
مطالعة جامعهشناختی سامانه یا به اصطلاح لاتین آن سیستم، اگرچه نزدیک به یک قرن است مورد بحث صاحبنظران علوم انسانی قرار گرفته است، اما اغلب آنها مفتون جزیی از این سامانه شده و کمتر به جامعه همچون یک سامانه منسجم و به هم پیوسته و کاملاً قانونمند پرداختهاند، در حالی که سامانه نه تنها به عنوان یک نظریه بلکه به عنوان روش تحقیق و تفحص باید تحلیل شود، زیرا اعتقاد داریم که تحلیل سامانهای جامعه خود یک نوع روششناسی است. چنین بحثی به ما کمک میکند تا جامعه مدرن را دقیقاً بفهمیم و تحلیل کنیم.
تحلیل سامانهای جامعه ما را قادر میسازد تا نه تنها بر نظرات جامعهشناختی مختلفی مسلط شویم، بلکه هیچ نظریهای را به عنوان وحی منزل یا تنها راه برونرفت جامعه از چالشها، مشکلات و نارساییهای اجتماعی تلقی نکنیم. زیرا آنجا که یک ساختار اجتماعی نتواند جوابگوی معضلات و نارساییهای اجتماعی باشد، لازمة حل نارساییها، حفظ و اصرار بر پایداری بدون کم و کاست ساختار قدیم، ضعیف و نارسا نیست، بلکه تغییر آن ساختار از طریق اصلاحات اجتماعی است.
در نهایت، تحلیل سامانهای ابزاری است که جامعهشناس را قادر میسازد تا نه تنها توانایی فهم مطالب جامعهشناختی خود را افزایش دهد، بلکه به ارتباط چندگانه و چندجانبه اجزای اجتماعی در جامعۀ مدرن پی برده، و فهم مطالب جامعهشناختی را از این جامعه چند برابر کند.
این شیوۀ مطالعه و استفاده از روش چند رشتهای، به ما اجازه خواهد داد تا اولاً عناصر مختلف وابسته به یک پیکرة اجتماعی را در یک مجموعة واحد، با تمام قدرت انعطافپذیری و امکانات خودانطباقیاش مطالعه کنیم. ثانیاً این شیوه شاید بیش از آنکه یک شیوة نظری و توصیفی باشد، و کارکرد توضیحی داشته باشد، مجموعهای از عناصر پیشبینی شده و هدایت شده خواهد بود.
بنابراین شاید بتوان تحلیل سامانهای را به عنوان روش فهم بهتر مطالب مورد استفاده قرار داد، تا یک نظریه صرف. بهخصوص اینکه مهمترین هدف جامعهشناسی هم روشن کردن شکلهای اجتماعی عینی است، تا مجموعة اعضای روشنفکر آن بتوانند مشاهدات خود را منظم سازند، تا جامعه را در شکلهای مختلف تفسیر و تحلیل کنند.
با وجود این، ما در این جا با چالشهایی هم مواجهیم. اولین چالش انطباق نظریه و تجربه است. مسلماً در مطالعات تجربی وقتی دادهها زیاد و پراکنده باشند، نمیتوانیم به آسانی آنها را در چهارچوب یک نظریه بگنجانیم، یا برعکس چهارچوب نظری وقتی میتواند بر دادههای تجربی منطبق شود که روی دادهها در سطح محدودی کار شده باشد. زیرا هر چه تعداد دادهها بیشتر شود، زاویة تفاوتها و چندگانگیها در مطالعات اجتماعی بیشتر خواهد شد، بهگونهای که به هیچ وجه نمیتواند در چهارچوب یک دیدگاه نظری بگنجد بلکه خودمکتبی است که باید از زوایا ودیدگاه های مختلف مورد کنکاش ومطالعه قرارگیرد. چالش دیگر باز بودن سامانهها، بالاخص سامانههای اجتماعی است، که بسیار وسیع و غیر قابل تصور است و هیچ حد و حدودی را نمیتوان بر آن تصور کرد. این است که محقق جامعهشناس که میخواهد در تحلیل سامانه اجتماعی به شیوه سامانهای تحقیق و تفسیر و مطالعه کند ناگزیر خواهد بود در یک جایی تأثیرات لایتناهی سامانههای دیگر بر آن را نادیده بگیرد یا آنها را ثابت فرض کند. به عبارت دیگر محقق همیشه نیازمند تحدید سامانهای است که خود به باز بودن آن اذعان دارد. یعنی اجبار پژوهشگر در تحلیل پارهای از موارد سامانهای که او را به نادیده گرفتن یک پیکرة اجتماعی یا یک زیرسامانه اجتماعی از یک کل منسجم، سیستماتیک و یکپارچه اجتماعی هدایت میکند. در نتیجه این خطر همیشه وجود دارد که سامانه اجتماعی را از ریشه اصلیاش جدا سازد. به عبارت دیگر فهم ساده به هم وابستگی که برای تحلیل سامانهای الزامی است، ما را ناگزیر میسازد تا از میان ارتباطات مختلف حاکم پارهای از آنها را انتخاب کنیم. یعنی پذیرش پارهای تعدیلات در مقایسه با مطالعة جامع سامانهای.
البته سامانهسازی بهطور عام یا سازماندهی در نظام اجتماعی بهطور خاص، علاوه بر اثرات کارکردی وسیع و عظیمی که دارد، خود به نوعی میتواند تضمینی باشد، برای فراموش نشدن پارهای از عناصر مهم مسألۀ مورد بررسی. اما چنین تحلیلی ما را به سوی ارجحیت دادن به یکی از عوامل همگون سامانه هدایت میکند. یعنی توجه به کارکرد کلی سامانه باعث نادیده گرفتن و یا بیتوجهی به دیگر کارکردهای خاصی است که از زیر سامانههای دیگر آن حاصل میشود.
بنابراین همگونی اجزای سامانه باید در جای دیگری جستجو و پیدا شود. زیرا یک سامانة اجتماعی یعنی یک سازمان، کاملاً متفاوت از یک سامانة فیزیکی یا مکانیکی است. سامانههای اجتماعی، سامانههایی بازند که میتوانند تحت تأثیر شدید عوامل خارجی قرار گیرند. پس در این سامانهها علاوه بر شکلدهی دقیق و قانونمند ارتباطات بین اجزا، و اعضا باید همیشه و در همه وقت عوامل ناهمگونی و بیسازمانی مورد بررسی، مطالعه، تحقیق یا نهایتاً پیشبینی قرار گیرند.
تحلیل سامانهای خواه ناخواه ما را در مسیر علمی قرار میدهد. روش علمی نباید و اصلاً نمیتواند در یک موجودیت عینی خلاصه شود، بلکه همانطوری که ایو بارل عنوان میکند:
«آنچه هست همیشه جایی برای انتخاب آنچه میتوانست باشد باقی میگذارد. موجودیت حاکم همیشه یک نوع از انواع موجودیتهای بالقوه و پتانسیلی است که میتوانستند باشند.»
(Y-Barel1973)
مطالعة امکانات بالقوه جزیی از روش علمی است، زیرا چنین مطالعهای به ما اجازه میدهد دیدی روشنتر و توجیهپذیرتر از موجودیت حاکم داشته باشیم. این درکِ دقیق آنچه وجود دارد، امکان شناخت امکانات بالقوهای را که در حال حاضر موجودیت عینی ندارند، فراهم میسازد. این است که دقیقاً مطالعة سامانهای به تحلیل شرایط بالقوه گره خوردهاست. اکنون علوم اجتماعی بیش از هر زمان دیگری قادر است پاسخگوی سئوالات و سازوکارهای جوامع امروز باشد، حتی اگر این علوم نشان دهند که نارساییهای حاکم بر جامعه چنین مشاهداتی را در حوزه نظری نسبتاً یگانهای دامن زدهاند. با وجود این، چنین انتظارات مطالعاتی تا حدودی از اشکال مختلف جامعه ناشی میشود تا آنجا که بازیگران اجتماعی در نتیجه پیشرفت امکانات رسانهای و نشر سریع اطلاعات (رسانههای دیجیتالی) بسیار سریع تحت تأثیر قرار میگیرند. مسألهای که امروز کاملاً طبیعی به نظر میرسد. این است که شیوة تحلیل باید محدودیتهای خاص خود را از جهت حداقل وابستگیاش به ایدئولوژیهای نظری بپذیرد. یعنی از افتادن در فلسفة اجتماعی حاکم در قرن نوزدهم و بیستم و همچنین در پارهای از آیندهسازیهای غیر علمی اجتناب کند.
به علاوه در دورنمای اجتماعی باید شیوة تحلیل چندگانه و عمیق روی مجموعه و یا زیرمجموعههای همگون تقویت شود. این اشکال مجموعهها یا زیرمجموعهها دقیقاً میتوانند از طریق تحلیل سامانه ساخته شوند. در نهایت تحلیل سامانة یک سازة اجتماعی در آینده باید روی مسائل ذیل تأکید کند.
- روابط و وابستگیهای متقابل و شدید بین متغیرها
- طبقهبندی این همبستگیها، زیرا به نظر میرسد که در سامانههای اجتماعی کنشهای متقابلی از نوع خطی، غیر خطی، دینامیکی و سیبرنتیکی و غیره مشاهده شود.
- اندازهگیری کنشهای متقابل از نظر شدت یا تأخیر فاز حاکم و ناشی از کنش
- مشاهدة بیحسی و مقاومت به بعضی از عناصر یا متغیرهای مربوط به کنش و عکسالعملهای همگرا یا واگرا در مقابل آن کنش
- نقد و بررسی سامانهای با تأکید بر نظر به شیوهای عینی به ویژه با انتخاب متغیرهای راهبردی.
بنابراین تحلیل سامانهای را نباید اَبر نظریهای تلقی کرد که قادر است به سنتز عظیمی از علوم انسانی دست یابد. بلکه چنین تحلیلی بیشتر مجموعهای از روشهای کاربردی است که ناشناختههایش بسیار زیاد و متنوعند.
شاید تحلیل سامانهای جامعه وسیلهای باشد برای تبیین بهتر دادهها در یک نظریهپردازی تحلیلی. نظریهای که میتواند رابطه بین اجزا و قسمتهای مختلف یک سامانه را بررسی، نقد و بازبینی کند تا از این طریق کارکردهای آن را افزایش و به حداکثر ممکن ارتقا دهد. نظریهای که میتواند رابطة بین توسعه یک جزء یا یک زیرمجموعه از یک سامانه را با توسعه، تحول یا دگرگونی کل سامانه نمایان سازد. مثلاً میتواند رابطه بین توسعه منطقهای را با توسعه کل یک جامعه و ارتباط سامانهای که بین آنها برقرار است نشان دهد.
در اینجا کلمة سامانه به معنای مجموعه وسایل و منابع، اعم از انسانی و غیر انسانی است که در خدمت دستیابی به یک هدف معین یا احراز یک کارکرد پیشبینی شده و معین هستند.
تأکید متدلوژی مارکسیستی روی تضاد است. یعنی نیروی محرکة جامعه برای دگرگونی و تغییر را تضاد میداند. در حالی که جامعهشناسی اورگانیزاسیونیسم بر روی تعادل تأکید دارد. در اینجا جامعه را سامانهای میدانیم که برای حرکت و بقایش همیشه ناگزیر به حفظ تعادل خود است، و هر از گاهی که این تعادل را از دست میدهد، برای برگرداندن آن از طریق نیروهای درونی و بیرونی به تکاپو میافتد تا تعادل را به سوی خود برگرداند، وگرنه محکوم به فناست، و این عامل حرکت و دگرگونی جامعه است. سامانهها از بیتعادلی گریزانند، زیرا بیتعادلی آنها را به سوی مرگ و نیستی میکشاند. پس برای ثبات و حفظ این تعادل میجنگند و گاهی با هرگونه تغییری مبارزه میکنند و آنرا پس میزنند، یا برعکس برای دستیابی به تعادلی جدید دگرگونی میپذیرند. و ناگزیر از سازش و انعطافپذیری ساختاری میشوند.
به هر حال متدلوژی سامانهای بر روی فرضیههای اولیه زیر استواراست.
- تأکید روی رابطه بین عناصر به عنوان دادههای اولیه و نه به عنوان عناصری مجرد و غیر وابسته
- درک سامانه به عنوان یک تمامیّت و کلیّت
- منطق ارتباط بین جزء و کل
- اهمیت قائل شدن برای چندگانگی سطوح
- اعلام نامکفی بودن متدهای تحلیل و تحقیق از شیوه صرفاً سامانهای و امکان به کارگیری تحلیل نظری علی (علت و معلولی) با توجه به نیاز علوم اجتماعی
به هر حال نظریة سامانه باید بتواند نظریههای جامعهشناسی سازشی یا تعادل را با نظریههای جامعهشناسی تضاد در هم بیامیزد. حتی اگر این ادغام مسأله غامضی ایجاد کند.(j.c.Luganص63)
از نظر ما جنبه مثبت دیگردیدگاه یادشده:
- ظرفیت آمیزش بین رشتهای است، یعنی تحلیل سامانهای قادر است در زمانی نه چندان دور کلیه علوم را به هم پیوند دهد. به هر حال دیدگاه سامانهای ما را ناگزیر میسازد که به حوزههای سایر علوم اجتماعی نیز توجه داشته باشیم تا امکان پیشرفت در خود آن حوزه فراهم شود.
بنابراین اگر جامعه را از دید وسیع سامانهای تحلیل کنیم، قادر خواهیم بود به بسیاری از اختلاف نظرها و تعصبات نظری حاکم در جامعهشناسی و سایر علوم نظری پایان دهیم. فرهنگشناسان با تعصب نظری به رشته تخصصی خود، فریاد سر میدهند که ریشة تمام مسائل و نارساییهای حاکم در جامعه، عوامل فرهنگی است، و اگر معضلات و نارساییهای فرهنگی حل شوند، جامعهای خواهیم داشت، کارآمد، پیشرفته، سعادتمند و توسعه یافته. اقتصاددانان نیز ریشة تمامی نارساییهای موجود در جامعه را تنها در اقتصاد آن میبینند و عنوان میکنند که اگر مسایل اقتصادی در جامعه حل شود، جامعهای خوشبخت و سعادتمند خواهیم داشت. زیرا اقتصاد خود به تنهایی مسائل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جامعه را رفع و رجوع خواهد کرد. سیاسیون اولویت را در فعالیتهای سیاسی میدانند و ریشة تمام نارساییهای جامعه را در نابخردی سیاستمداران و دستاندرکاران سیاسی جامعه جستجو میکنند. روانشناسان نیز ریشة معضلات را در رفتارهای فردی میبینند و معتقدند که اگر رفتارهای فردی تغییر کنند، جامعه تغییر خواهد کرد. از اینها که بگذریم باز در میان مدعیان هر یک از این حوزهها تضاد و دوگانگی فکری و تشتت نظری مشاهده میشود. مثلاً کارکردگرایان را در مقابل ساختارگرایان و بالعکس مشاهده میکنیم. یکی دین را عامل پیشرفت میداند، دیگری بیدینی را. یکی پول را میستاید، دیگری وجود و موجودیت انسان را اصل میداند. یکی عقل را اصیل میداند و دیگری حس را. حکایت ما حکایت تجسم تصویر پیل است در میان جماعت کوران (یا در محیطی تاریک) که هر کسی به فراخور جایگاه خود آن را به گونهای توصیف و روایت میکند، و به نظر میرسد که توصیف همة آنها در تبیین آن جزء کوچکِ لمس شده درست است، در حالی که هیچ کدامشان پیل را در کلیّت وجودی خودش ندیده و نه فهمیدهاند.