زندگینامه

زندگینامه دکتر فریدون کامران

خوشبختانه هنوز زنده ام، پس بهتراست زندگینامه ام را از زبان خودم وبا ضمیراول شخص مفرد بنویسم. روزجمعه یکم اسفندماه 1331دریک خانواده فرهنگی متوسط به دنیا آمدم. گرچه ازآمدنم نبود گردون راسود،امانمی دانم چرا دراین آمدنِ کم حاصل  اینقدر تعجیل داشتم که هفت ماهه بدنیا بیایم! چهل روز در پنبه روی پای بی بی ،مادر بزرگم  پرورش یافتم. احتمالاً پای بی بی کار دستگاه انکوباتورامروز رامی کرده است. با این تفاوت که یک عمر زیر باردین بی بی که باهرباردیدنم آن روز های مشقت بارش را یادآوری  می کرد،کمر خم کردم. بدنیاآمدنم همراه بود با نا آرامی ها وتلاطمات سیاسی واجتماعی قبل وبعد از کودتای سال 1332 .

خرده بورژوازی شهری درشهرها بویژه دزفول که شهری کاملاً کشاورزی و زیر یوغ وبرتری اجتماعی و سیاسی خوانین قرار داشت. در خیابانها به راه افتاده و با تظاهرات خیابانی اعتراض خود را نسبت به وضعیت حاکم ابراز می داشت.

پدرم اگرچه خود را تاجر می پنداشت اما خانواده همیشه دغدغه نان ومعیشت بخورنمیری داشت که او باتوجه به درگیری های سیاسی واجتماعی زیادش هرگز در نمی آورد.منزل قدیمی ما در مرکز شهر در محله شاه رکن الدین یعنی در میان بی مهابا ترین وشاید بی پروا ترین اقشارخوانین قرارداشت. طبقه بالای منزل قدیمی ما دو قسمت داشت.در ضلع شرقی که مشتمل بریک اطاق وایوان بزرگ وحیاطی نسبتاً بزرگ که شاید هم ازدید مابچه ها خیلی بزرگ به نظر می رسید روی تمام اطاق ها وساختمان طبقه پایین قرار داشت.این حیاط در روزهای خاصی درماه صفر فرش می شد تا درآنجا روضۀ امام حسین برپاشود.خانواده بی بی دراین قسمت ازخانه زندگی می  کردند که برای ما به اختصار”او بوم “یعنی بام دیگر یا آن یکی بام نامیده می شد.

در طبقه پایین کسی زندگی نمی کرد،وتنها بی بی خالۀ پدرکه هنوزهم وابستگی عاطفی شدیدی به نحوه زندگی گذشته داشت،مرغ وخروس وبچیله (جوجه) نگهداری می کرد.سالی یک بره کوچک هم به بهانه ونذرپسرش عمو می خرید وپس ازپروار آن به نیت حضرت ابوالفضل سرمی برید وگوشتش رابین دروهمسایه تقسیم می کرد.من درکوچکی با این بره ها مأنوس می شدم وازهم نشینی ،وقمش بردن آنها(قمش: قنات بزرگ شهر که مظهرگاهش چون استخر بزرگ وعمیقی محل شنای کودکان واحشام محله های همجوار آن بود.) برای آبتنی شدیداً لذت می بردم بدون اینکه هیچ وقت فکر قربانی شدنشان راکرده ویادیده باشم.

ضلع غربی خانه قدیم ما محل زندگی خانواده کوچک ما بود که تاهشت سالگی ام با وجود دو خواهرم جزء خانواده های بسیارکم جمعیت شهر  محسوب می شدیم.البته مادردر آن زمان 50درصد بچه ها را قبل ازرسیدن به یک ماهگی تحویل خاک داده بود! ضلع غربی درطبقه دوم ساختمان دواطاق داشت .همراه با دو پیش بام دردوطرف ساختمان. پیش بام اول درسمت چپ اطاقها  محل زندگی بیشتر شب های تابستان ما بود.تنها یکی ازاطاقها فرش داشت.که  اطاق مهمانی ،خواب ونشیمن ما هم به حساب می آمد.دراطاقی که فرش نداشت معمولاً من یکی دوکبوتر زیبا هم داشتم که پدرگاهی برایم می خرید،درحالیکه گربه های وحشی ونا متمدن محله همیشه داغشان رابه دلم می نشاندند.گربه های شهر حالادیگرمتمدن شده وغریزه شکار را از دست داده اند.

   پدردرسه سالگی مادرش را ازدست می دهد و پدر بزرگم خواهر زنش را که درزمان خودش زنی بسیارزیبا بوده است به زنی می گیرد.  پدر ومادرم اوراخاله صدا می کردند. اوبرای ما بچه ها همیشه مادربزرگی مهربان ودوست داشتنی بود. نحوه تربیت پدربزرگ متکی برشیوه تربیتی درنظام فئودالیته وشیوه ای بسیارقابل تقدیس وستودنی درخانواده بود.بطوریکه احترام ومنش بزرگی در میان 12عمو وعمه وجود داشت.بابا بزرگ درزمان حیاتش کاریزمای خاصی نه تنها برای خودش بلکه برای تک تک فرزندانش برپایه جایگاه سنی آنها ایجاد کرده بود.بطوریکه من هیچ وقت شاهد بی احترامی عموها وعمه ها نسبت به هم نبودم حتی زمانی هم که اختلافات درون خانوادگی زیادی هم بین آنها بر قرار بود.

القصه من درچنین فضای خانوادگی بزرگ شدم رشد یافتم وبه مدرسه رفتم.

  • دوران کودکی

دوران کودکی ام همراه بود با کنجکاوی های بسیارزیاد کودکانه .این کنجکاوی آنقدر زیاد بود که گاهی مورد اذیت وآزار دیگران می شد. مثلاًاگرفرصتی می یافتم سرازآشپزخانه کوچکمان که درضلع غربی اطاق بدون فرشمان بود،در می آوردم .درآنجا تمام محصولات اعم از روغن و فلفل وزردچوبه ونمک وگوجه خشک وغیره راباهم مخلوط می کردم.مادرم که سرمی رسید پا به فرار می گذاشتم.بی بی وعمه ها به من دیزم کار می گفتند که معنایش همان فضول وخرابکار باشد.آنها مرا از رفت وآمد از پله خودشان یعنی اوبوم منع می کردند.چون درموقع رفت وآمد با انگشتان کوچکم دیوارهای گلی پله را خراب ودرنتیجه راه پله راکه عمه روی نظافتش خیلی حساس بود کثیف می کردم. درسه سالگی ازرفتن به حمام زنانه منع شدم چون وقتی به آنجامی رفتم تحت تأثیر دادوبیداد وفریادهای زنانه  بهت زده می شدم وبی منظور بدطوری به پروپای زنان عریان زل می زدم.چندبارآنها به مادرم اعتراض کردند.این بودکه در سنی کمتراز معمول ازرفتن به آنجا منع شدم.تمام وسایل وابزاروحتی اسباب بازی های خودم را برای کشف معمای درونی شان خراب می کردم.درحالیکه بسیارآرام وسربه زیربودم.دقیقاً همین رفتاررادزفولی ها دیزم کار می گفتند.

درگنجه بالای اطاق فرش شده قلکی داشتم که عیدی هایم را درآن می ریختم.چهارساله بودم که ازمیان ظروف خانه قاشقی برداشتم وباصبروحوصله یک پنج ریالی از داخل قلک بیرون کشیدم.ازآشپزخانه یک سینی هم برداشتم .به شیرینی پز محله رفتم.پنج ریال رامقداری آبنبات چوبی که به آنها جوجه خروس می گفتند خریدم .جوجه خروس دراصل آبنباتی درقالب مرغ وخروس به رنگهای سبزوقرمزبودند که روی چوب بوریایی کثیف سوار می شدند.از بر خورد پدر ومادرم نسبت به این جسارت کودکانه مطمئن نبودم. پس به خانه پدربزرگ مادری ام  که سرراه دبستان دخترانه نادری بود،رفتم .زمان زمان تعطیل شدن مدرسه بود و دختران ازمدرسه خارج می شدند.آنها اغلب ازجلومنزل پدربزرگ ردمی شدند،و خیلی سریع سینی مرا از آبنبات ها خالی کردند.اولین باربود که به فکر معاش افتاده بودم .سود خوبی هم بردم.این بود که بسیارموردتشویق پدرومادرم قرارگرفتم.تشویق وانگیزه معاش وکاروکسب درآمد درآن سن باعث شد که نهایتاً کارجوجه خروس فروشی در زیر سعبات سلیم تاقبل از رفتن به مدرسه کارهرروزه من شد.

درمهرماه سال 1338دردبستان سپه دزفول ثبت نام وبه مدرسه رفتم.تاکلاس پنجم دراین مدرسه بودم.معلم کلاس دوم دراول سال مردی بود که شدیدا اختلال روانی داشت.اواصلاًدرس نمی داد.تمام مدت بچه ها را زیر نظرداشت. آنها  باید ساکت دستها روی زانومی نشستند. همینکه حرفی یاصدایی از کسی در می آمد اسمش را می نوشت واو رابه کلاس اول می فرستاد.برخی  ازبچه ها با همین بهانه به کلاس پایین تر رفتند. بعضی ها هم که پدر ومادر زبانداری داشتند مدرسه شان را عوض کردند.نهم آبان سال 1339 یعنی روز تولد ولیعهد در حالیکه تعطیل اعلام شده بود، روز گریه وعزای من بود.چون آن روز من هم برای برگشت به کلاس اول گزینش شده بودم. این معلم که اسمش را ندانستم موفق به نزول من به کلاس اول نشد.وپس ازمدت کوتاهی نمیدانم چی شد و سرازکجا درآورد.اماآقای فرخنده  که معلمی بسیاربا اخلاق بود ادامه کار اورا دردست گرفت.

معلم کلاس سوم آقای تیموری لر بود.دریکی ازاطاقهای مدرسه زندگی می کرد.ازبچه هامی خواست در زنگ کاردستی اشیاء نفیس وگران قیمت بخرند تا نمره خوبی در این درس به آنها بدهد.معلم کلاس چهارم آقای ناجی هرروزعده ای ازدانش آموزان ضعیف کلاسش را به صف می کشید وروی دستان کوچک آنها شلاق می زد.بچه ها گریه می کردند وبه خود می پیچیدند.وقتی آنها راازپنجره کلاس دوم نگاه می کردم به خودم نهیب می زدم که حتمآًیادم باشد سال آینده مدرسه ام راعوض کنم تا زیردست این معلم جبار وبداخلاق نیفتم.اما متاسفانه یادم رفت وازدست اوترکه های زیادی خوردم.جان به سرشدم تا آن سال لعنتی تمام شد.اما وقتی به کلاس پنجم رفتم با کمال تاسف باز به چهره عبوس اوبرخوردم که معلم کلاس پنجم شده بود.بالاخره من در نیمه آن سال مدرسه ام را عوض کردم وبه دبستان دهخدا رفتم.  

درمدرسه دهخدا ناگهان استعداد نهفته من شکوفا شد،چون آقای توسلی معلممان درآن سال نسبتاً خوش اخلاق بود.درآنجامن متوجه شدم که میزان هوش واستعداد من به آمپر اخلاق سنج معلم متصل است .صبحها موقع وضو درحالیکه مشت کوچکم را آب می کردم سرم راروبه آسمان می گرفتم ومعصومانه خدارا شکر می کردم که معلممان خوش اخلاق است.

آقای پورعابد معلم کلاس ششم علاوه بر داشتن اخلاق خوب به بچه ها احترام می گذاشت.این بودکه من یکی ازدانش آموزان زرنگ وفعال کلاس به حساب می آمدم.

در سال 1344دردبیرستان قطب دزفول ثبت نام کردم.مدیردبیرستان آقای کشت پوریکی ازدبیران مقتدروباوقارآنجابود که دبیرستان بزرگ وپرجمعیت دزفول رابا اقتدار کامل اداره می کرد.اولیسانسیه ریاضی ویکی ازدبیران تبعیدی دردزفول بود.کودتا باعث شده بودکه جمعی ازدبیران سیاسی وبا سوادی چون بوعلی دبیرفیزیک ،کشت پوردبیرریاضی یگانه دبیرعلوم انسانی ،ریاحی دبیرادبیات و…در شهربد آب وهوای دزفول جمع شوند.این کار باعث ارتقای سطح دانش دانش آموزان این شهر شده بود.متاسفانه درسالی که من به دبیرستان رفتم آموزش وپرورش به خاطرکمبود دبیر عده نسبتاً زیادی از آموزگاران دیپلمه دبستان را به دبیرستان ها اعزام کرد. دبیرانی که اصلاً آمادگی وتوان تدریس درآن سطح رانداشتند.اینکار سطح دبیرستان های شهررا بسیار پایین آورد. من متاسفانه زمانی پا به دبیرستان گذاشتم که موج حرکت این دسته ازدبیران کم سواد به دبیرستان ها شروع شده بود. این چنین بودکه متاسفانه خاطرات خوبی ازاین دبیران  ندارم .پس بهتر است درنگارش این قسمت اززندگینامه سکوت کنم تا خدای نا کرده درحق معلم هایم حرمت شکنی ، ویاناخواسته غیبتی نکرده باشم.

  • دوران نوجوانی              

دوران نوجوانی ام همراه بود با بحران وحشتناک اقتصادی در میان خرده بورژوازی شهری که دامن پدرم را نیز که مردی مردم دار ومردم دوست بود بیشتر گرفت. اصلاحات ارضی امکان سرمایه گذاری طبقه خرده بورژوازی شهری رادرفعالیتهای کشاورزی باز کرد.آنها نمی دانستند که هدف نهایی این رفرم، توسعه وپیشرفت بخش کشاورزی نیست، بلکه صرفاً تبدیل این کشور به مصرف کنندگان بزرگ کشورهای پیشرفته صنعتی است.کشورهای صنعتی به انباشت تولید رسیده بودند وبدنبال بازار می گشتند. درحالیکه کشورهای جهان سوم گرفتار نظامی فئودالیته وخود مصرف بودند .بعدازرفرم ،روستاییان بجای فعالیت در بخش کشاورزی باورشکستگی اقتصادی مواجه شده و بسوی شهرها سرازیرشدند. دروازه های این کشورها بروی  کالاهای خارجی ازجمله محصولات کشاورزی ارزان قیمت باز شد، ودر نتیجه این تغییرات شدید وپرالتهاب بیشتر طبقه خرده بورژوازی شهری راکه درزمینه کشاورزی سرمایه گذاری کرده بودند،هدف قرارداد وآنها را به ورشکستگی کشاند. درمیان خرده بورژوازی شهری یک نفر پارچه فروش بیشترین سرمایه گذاری را در زمینه کشاورزی کرده بود.وقتی اودرسال 45 با کسری میلیونی اعلام ورشکستگی کرد کل بازار شهررا که برای کسب اعتبارات همدیگر دربانکها متعهد شده بودند،به زیر آب کشید و اغلب آنها راورشکسته کرد.پدرم نیز که بیشترین تعهدات اعتباری را نسبت به آن غول ورشکسته داشت بیشتراز همه  به زیر آب برد.

مشکلات اقتصادی پدر مرا هم که نوجوان بودم درگیر بازاروهمکاری با او کرد.بطوریکه درس ومشق دبیرستان را تقریباً کنار گذاشتم ودر گیرفرش فروشی پدر شدم.اگرچه دردبیرستان ثبت نام می کردم اما کمتر حضوری درکلاسها داشتم.این بود که هرچند وقت مرا بدلیل غیبت غیرمجاز اخراج می کردند.البته مساله اخراج بعد از بردن برگه تمارضی ازپزشک حل می شد، اما این بی توجهی به درس ومشق باعث شد که من در سال چهارم رشته ریاضی سه ساله شوم.

ردشدن مکرر دردبیرستان وبی تفاوتی پدر نسبت به مشکلات تحصیلی ام ،تلنگری شد که من شدیداً به خود بیایم و چنیین نتیجه بگیرم.

  1. درکارتحصیل وامورات فردی باید آنقدر قوی ومحکم باشم که هرگز روی کمک هیچ احدی حساب نکنم.
  2. با تقلب درامتحان (که قبلا ازاینکار ابایی نداشتم) حداکثرمی توانم نمره متوسطی داشته باشم درحالیکه نمره حداکثربرای یک دانش آموز خوب می تواند بیست باشد.این باعث شد که حتی اگر قبل از امتحان جواب سئوالات را به من می دادند،نپذیرم.
  3. برای انجام وظایف شخصی ازجمله درس ومشقم نسبت به سایرکارها در خانواده اولویت قائل باشم.

این عبرت جانانه باعث شد که ازسال پنجم دبیرستان درزمره دانش آموزان خوب قرارگیرم .

4-دوران جوانی ودانشگاهی

درسال 1352 دررشته اقتصاد مدرسه عالی قزوین پذیرفته شدم .

استادان این مرکز اموزش عالی ازجمله دکتر اسدالله مبشری (وزیر دادگستری دولت موقت)،دکترمدنی (فرمانده نیروی دریایی دولت موقت)دکترخبره زاده و….. که اغلب از مغضوبین واخراجی های دانشگاه تهران وسایرمراکزعلمی واداری بودند، تاثیر زیادی روی افکار، نظرات وکلاً سبک زندگی من گذاشتند.بطوریکه وقتی درسال 1354 آموزش در ایران رایگان اعلام شد. این مرکز آموزش عالی نیز وابسته به دانشگاه تهران شد.این تغییرات باعث شد که بیشترازاستادان دانشگاه تهران برای تدریس دراین مرکز استفاده شود.اینجا بود که عملاًمتوجه شدیم استادان قدیم خودمان یک سر وگردن ازاستادان جدید بالاترند.البته شاید هم یکی ازعلل نارضایتی دانشجویان ازاستادان دانشگاه تهران جوانقلابی حاکم وتدریس محافظه کارانه  اساتید این دانشگاه دررشته اقتصاد بود. 

5- خدمت وظیفه عمومی

درخرداد ماه سال 1356 به خدمت سربازی رفتم. این دوران همراه بود با تظاهرات شهری ونهایتاً سرنگونی رژیم شاهنشاهی، در نتیجه جو حاکم و قرار داشتن دردو جبهه کاملاً افراطی متضاد وگرایش بی مهابای من به جبهه مردم مسایل ومصایب زیادی بر من تحمیل کرد ، که شاید درفرصتی مناسب آنها را به رشته تحریر در آورم.

در اسفند ماه 1357 بعد از پیروزی انقلاب اسلامی خدمت سربازی من به پایان رسید.دراین زمان من چمدانم را برای رفتن به فرانسه بستم و درتیر ماه سال 1358 برای تحصیل عازم فرانسه شدم.

6- تحصیل درفرانسه

 درفرانسه ازسال 1979تا1980 به مدت یکسال در دانشگاه سوربن به مطالعه زبان فرانسه پرداختم .سپس برای کار به استراسبورگ رفتم . پس از 4ماه کار در این شهر درسپتامبر سال 1980برای ادامه تحصیل به تولوز رفتم.

در این کشور در دو رشته : اقتصاد وبرنامه ریزی روستایی(مطالعات روستایی) وجامعه شناسی در دانشگاههای علوم اجتماعی تولوز (آرسنال) ومیرای مشغول تحصیل شدم.تا سال 1986 به مدت 6 سال دراین دانشگاهها مشغول تحصیل بودم.نگارش رساله تحصیلی ام در رشته اقتصاد وبرنامه ریزی روستایی بسیار مورد توجه استادان به ویژه پروفسور برتولو استاد راهنما قرار گرفت. بطوریکه نامبرده نامه ای به ریاست دانشگاه آرسنال نوشت  .دراین نامه ضمن تعریف وتمجید از سطح علمی رساله از او خواست تا دانشگاه  از وجود افرادی چون نگارنده رساله بیشتراستفاده کند.  در نهایت درپایان سال 1986 پس ازدریافت دومدرک فوق لیسانس ودو مدرک  دکترا در رشته های مذکور به ایران برگشتم.

7- فعالیت های آکادمیک دردانشگاههای ایران

پس از برگشت به ایران نخست به مدت دو سال در دانشگاه شیراز مشغول تدریس درسهای برنامه ریزی روستایی، برنامه ریزی اقتصادی واجتماعی ،تامین اجتماعی ومبانی جامعه شناسی  شدم.استخدامم در دانشگاههای دولتی با مخالفت ستاد انقلاب فرهنگی مواجه شد. لاجرم در سال 1366 به دانشگاه آزاد اسلامی واحد شاهرود رفتم. کمتر از دو سال در این دانشگاه کارکردم در سال 1367مدیر پژوهش وریاست دانشکده علوم انسانی این دانشگاه را به عهده گرفتم . دراوایل سال 1368 برای مدتی  کوتاه (3ماه) به فرانسه رفتم. پس از برگشت از فرانسه برای الصاق مهر به وزارت علوم مراجعه کردم. یکی از مسئولان این وزارت خانه با مشاهده مدارکم واز اینکه چرا من با وجود این مدارک در دانشگاه آزاد فعالیت می کنم تعجب  وفوراً طی نامه ای مرا به دانشگاه بوعلی سینا همدان معرفی کرد. این دانشگاه از من بسیار استقبال کرد بطوریکه علی رغم پر بودن کوی استادان به درخواست من که تنها شرط همکاری ام با آنها گذاشته بودم ، منزل آقای گرکانی را درمرکز شهر همدان اجاره کردند. بدین ترتیب دربهمن ماه سال 1368  همکاری خودم را با دانشگاه بوعلی سینا همدان شروع کردم.این درحالی بود که درمهرماه سال 1368 ازدواج کرده بودم. دو سال بصورت قراردادی با این دانشگاه همکاری داشتم دراین مدت به اصرار استادان وآقای دکتر حبیبیان ریاست وقت دانشکده  علوم اجتماعی این دانشگاه در انتخابات ریاست گروه شرکت کردم ،و پس از انتخاب از طرف استادان مدیریت این گروه را به عهده گرفتم . طبق روال معمول دانشگاه برای استخدام رسمی ام  به ستاد انقلاب فرهنگی نامه نوشت که با مخالفت سخت این ستاد مواجه شد. درشهریور ماه 1370 درحالیکه مدیر گروه بودم ودرنتیجه دریافت نامه های محرمانه برایم امری معمول بود، نامه ای محرمانه ازطرف ریاست دانشگاه دریافت داشتم مبنی بر اینکه طبق دستور ستادانقلاب فرهنگی  هرچه سریع تر باکارگزینی دانشگاه تسویه وبه اصطلاح تشریفم را ازدانشگاه ببرم! دانشجویان واستادان نسبت به این  اخراج مفتضحانه  شدیداً اعتراض کردند بطوریکه ریاست دانشگاه رامجبورکردند به ستاد انقلاب فرهنگی نامه بنویسد واز مسئولان بخواهد در این امر تجدید نظر کنند. من هم دیگر ساکت ننشستم .نامه ای به ریاست جمهور نوشتم. در این نامه نه از موضع ضعف وزبونی وخواهش والتماس بلکه از موضع قدرت  نوشتم آقای رییس جمهور فکر نکنید با این کار ها من کشورم را ترک می کنم ، خدای را شاهد می گیرم  اگر قطعه قطعه ام کنید قطعه هایم در این کشور باقی خواهند ماند درحالیکه جایم در آنجا طبق مدارک پیوست خالی است. نامه پرفسور برتولو به ریاست دنشگاه آرسنال وپاسخ ریاست را به نامه ضمیمه  کردم .پس ازنوشتن این نامه به آقای عباسی دانشجوی خودم در دانشگاه شیراز که حالا مشاور ریاست جمهوری در امورعشایر شده بود تلفن کردم وازاوخواستم که این نامه رابه دست رییس جمهور بدهد.آقای حبیبیان هم که حالا نماینده مردم همدان درمجلس شورای اسلامی شده بود وهمچنین آقای دکترصدرا نماینده مردم دزفول هم  به شیوۀ خودشان وارد کارزار اعتراض من شدند.پس از مدتی ستاد زنگ زد وبرایم وقتی جهت ملاقات درساعت 10 صبح فردای آن روز گذاشت. در ساعت مقرر با مردی که محاسنی انبوه داشت مواجه شدم با پرونده ای در دست . او روبرویم نشست وبدون هیچ مقدمه ای گفت : چرا اینقدر سر وصدا می کنی ؟ درپاسخ گفتم: آقای محترم نمی دانم چه سمتی در اینجا دارید اما بدانید که من نه نقطه ضعف سیاسی ،نه نقطه ضعف اخلاقی ونه نقطه ضعف مالی دارم از هیچ کس هم نمی ترسم و این پرونده را تا آخرش خواهم رفت ،حالا چرا سر وصدا نکنم؟

گفت چرا اینقدر سخنرانی می کنید؟ گفتم مثلاً من درخصوص نقش جامعه شناسی درتوسعه صحبت کردم ،آیا  شما نمی خواهید کشور توسعه پیدا کند؟ سپس دیگرعناوین سخنرانی هایم را طی چهار سال برشمردم ونظر اورادرخصوص تک تک آنها جویا شدم .نهایتاً اوگفت : ببین برادر تو درفرانسه جامعه شناسی خوانده اید و این رشته برای ما خطرناک است. ولذا تا ماهستیم اجازه کار به تو نخواهیم داد .بیخودی هم دیگر پیگیری نکن .چون ما تنها حرف یک نفر را گوش می دهیم (اشاره به نامه تقاضای تجدید نظر آقای رفسنجانی ) .گفتم اگرجامعه شناسی برایتان خطرناک است من دکترای اقتصاد هم هستم جامعه شناسی را در همین لحظه بوسیدم وکنارگذاشتم. در رشته اقتصادفعالیت خواهم کرد . پاسخ داد:می دانم پرونده ات زیر دست من است.اما جامعه شناس هم هستید،وتا ماهستیم اجازه کار به تونخواهیم داد.!  احساس کردم با این حرف آب پاکی روی دستم ریخت پس به سیم آخر زدم وگفتم: اگر فکر می کنید جامعه شناسی برایتان خطرناک است ،بدانید که تنها راه نجاتتان در این رشته است. پاسخ داد نمی خواهد به ما درس بدهید.این صحبت آخر ما بود.به این ترتیب محل را ترک کردم ، و با شک ودو دلی تصمیم به جلای وطن گرفتم.

درحالیکه در تکاپوی گرفتن ویزای فرانسه بودم با تأثر وتأسف فکر کردم :اگر ازکشورخارج شوم این به معنای تبعید است .چون این رفتن دیگر برگشتی ندارد.پس اگر قرار باشد تبعید شوم چرا خودم خودم راتبعید کنم.پس بهتر است در ایران بمانم ودر راه ایجاد کار وکار آفرینی برای خودم ودیگران فعالیت کنم .بطوریکه دیگر نه محتاج کاردولت( که درآن هیچ  تأمین شغلی وجود ندارد) ونه بخش خصوصی باشم.من آنقدر هنوز اعتماد به نفس داشتم که خود رامحتاج کارهیچ احدی ندانم . با این تفکر اقدام به تأسیس مؤسسه تحقیقاتی ومشاوره عالی دانشیار کردم.این مؤسسه با انجام فعالیتهای آموزشی ،تحقیقاتی ، مشاوره ،برگزاری همایشهای مختلف وانتشاراتی (پس ازگرفتن مجوز ازوزارت ارشاد در سال 1379) خود به یک واحد آموزش عالی مستقل ، قدرتمند وصاحب نام نیکو مبدل شد.

درسال 1370 دخترم نیوشا بدنیا آمد، ودر سال 1376 پسرم آریا .نیوشا فوق تخصص گوارش کودکان وآریا دکترای داروسازی دانشگاه شهیدبهشتی را باخود یدک می کشند.

8-عضوهیئت علمی دانشگاههای آزاداسلامی

با وجود آنکه از نظر اقتصادی نیازی به کار غیرمستقل نداشتم، در سال ۱۳۷۱، با توجه به سابقه‌ای که در دانشگاه آزاد شاهرود کسب کرده بودم، همکاری خود را به‌عنوان عضو هیئت علمی با دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب آغاز کردم. این تصمیم در حالی گرفته شد که همچنان به فعالیت‌های مؤسسه «دانشیار» به‌شکل جدی ادامه می‌دادم. مؤسسه‌ای که به مرور زمان برایم به یک اولویت تبدیل شده بود و بخش بزرگی از انرژی و تمرکزم را به خود اختصاص می‌داد.

تنها یک سال بعد، یعنی در سال ۱۳۷۲، به دلیل شلوغی و ترافیک خسته‌کننده شهر تهران و برای بهبود کیفیت زندگی، تصمیم گرفتم به رودهن نقل مکان کنم. در این مقطع، همکاری‌ام را با دانشگاه آزاد واحد رودهن آغاز کردم و به‌عنوان عضو هیئت علمی گروه علوم اجتماعی به کار خود ادامه دادم. این تغییر محیط، علاوه بر دور شدن از تنش‌های پایتخت، فرصتی برای تمرکز بیشتر بر پژوهش‌ها و فعالیت‌های آموزشی فراهم کرد.

در سال ۱۳۸۲، شرایط متفاوتی در زندگی حرفه‌ای‌ام رقم خورد. علی‌رغم مخالفت جدی هیئت رئیسه دانشگاه، که شامل ریاست دانشگاه، معاون آموزشی و رئیس دانشکده می‌شد، اعضای هیئت علمی گروه علوم اجتماعی به‌شدت اصرار داشتند که من مدیریت گروه را بر عهده بگیرم. این فشار و حمایت از سوی همکاران باعث شد که به این مسئولیت تن بدهم. از همان ابتدا مشخص بود که این مسئولیت، به دلیل اختلاف‌نظرهای عمیق با کادر مدیریتی دانشگاه، چالش‌های بسیاری به همراه خواهد داشت. با این حال، فعالیت خود را در این جایگاه آغاز کردم و تلاش کردم تا حد ممکن به نفع استادان و دانشجویان عمل کنم.

پس از دو سال مدیریت پرتنش، در سال ۱۳۸۴، تصمیم گرفتم در انتخابات گروه از کاندیداتوری مدیریت سرباز زنم. این تصمیم برای من فرصتی ایجاد کرد تا برای مدتی از مسئولیت‌های اجرایی دانشگاه فاصله بگیرم و تمرکزم را بر آموزش، پژوهش و پیشبرد کارهای مؤسسه «دانشیار» قرار دهم. این دوره آرامش، گرچه کوتاه بود، اما تجربه‌ای ارزشمند و ضروری برای تجدید قوا محسوب می‌شد.

با این حال، در سال ۱۳۸۶، دانشگاه با بحرانی جدی مواجه شد. تغییرات در ریاست دانشگاه و معاونت آموزشی، فضایی پر از تنش و آشفتگی را در دانشکده ایجاد کرده بود. برای بهبود این وضعیت، به دنبال مدیری قاطع و بی‌پروا بودند که بتواند شرایط را سامان دهد. شوربختانه، در این مقطع، انتخاب آن‌ها به من ختم شد. در ابتدا، به دلیل مشغله فراوان در مؤسسه «دانشیار» و تجربه‌های قبلی‌ام در مدیریت، از پذیرش این مسئولیت امتناع کردم. اما پس از جلسات متعدد و با شرط اینکه اختیارات کافی به من تفویض شود، سرانجام مدیریت گروه‌های کارشناسی ارشد را پذیرفتم. از اسفندماه سال ۱۳۸۶، علی رغم میل شخصی، به‌صورت رسمی ریاست دانشکده و مدیریت گروههای کارشناسی ارشد را بر عهده گرفتم. این مسئولیت جدید برای من یادآور تمام چالش‌ها، سختی‌ها و در عین حال تعهدی بود که نسبت به دانشگاه، دانشجویان و همکارانم احساس می‌کردم.

در نهایت، پس از گذشت نزدیک به سه دهه فعالیت در محیط دانشگاهی، تصمیم گرفتم تا زمان بیشتری را صرف نظریه «ارگانیزاسیونیسم» کنم، نظریه‌ای که به آن علاقه‌مند بودم و برایم در اولویت قرار گرفته بود. به همین دلیل، پس از ۳۰ سال فعالیت دانشگاهی، تقاضای بازنشستگی خود را ارائه دادم و این فصل طولانی از زندگی حرفه‌ای‌ام را با تمرکز بر پژوهش و توسعه نظریات علمی به پایان رساندم.

دلا معاش چنان کن که گربلغزد پای 

فرشته‌ات به‌دو دست دعا نگهدارد

این بود مختصری از زندگینامه پر فرازونشیبم  که اگرمی خواستم به جزئیات این نشیب وفرازها به پردازم مثنوی چند صد من کاغذ می شد که باتوجه به گرانی کاغذ شاید توجیه اقتصادی هم نداشته باشد! 

‫5 دیدگاه ها

  1. با سلام و احترام
    بسیار زحمت کشیدید قدر دانی پیدا نخواهد شد
    سپاس از تلاش های علمی جنابعالی برای بنده ارزنده است

  2. از انسانیت گرفته تا شیوه تدریس و میزان دانش بی همتا هستن. شخصی که الگوی بسیاری از دانشجوها هستن. همیشه پاینده باشید پایدار

  3. اتوبیوگرافی بسیار خواندنی و مختصر ولی مفید، دکتر کامران عزیز۰
    کارهای علمی شما ستودند است۰

  4. بسیار عالی وآموزنده ازخواندن آن خیلی لذت بردم کاش می شداز این زندگی نامه به عنوان سوژه نامه یک فیلم ویا حداقل کتابی هیجان انگیز استفاده کرد
    موفق باشید

  5. استاد عزیز امیر حسین گرکانی هستم پسر همان اقای گرکانی صاحب خانه شما در همدان اولین بار که در مراسم سخنرانی شما در دانشگاه بوعلی سینا شرکت کردم حدود ٩ سالم بود از صحبتهای شما چیزی نمی فهمیدم؛ تعداد جمعیت حاضر در سالن که مستمع صحبتهای شما بودند برام جالب بود ولی به وجودتان مثل الان افتخار میکردم؛ کلی خاطرات خوب با شما و خانواده مهربانتان دارم. همیشه استاد من خواهید بود و به وجودتان افتخار میکنم و امیدوارم کشورم از وجود امثال شما بیشتر بهرمند شود.
    همیشه سلامت باشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا